\
تبليغاتX
شاخه نبات

من همانم که خدا روز ازل انسان کرد،گذر دهر بچرخید و مرا اینسان کرد



ديوانه نمي گويد دوستت دارم

ديوانه مي رود تمام دوست داشتن را
به هر جان کندني
جمع مي کند از هر دري
مي زند زير بغل
مي ريزد پاي کسي که

قرار نيست بفهمد دوستش دارد...

+ تاریخ سی و یکم اردیبهشت 1391 ساعت 19:59 نویسنده شاخه نبات |

بغض هاي من
مثل سطرهاي بي نوشته تازه اند
لحظه هاي من
مثل لاي لاي يک فرشته ساده اند
با من از خيال پاک ياسمن بگو
آن زمان که در کنار سنگ ايستاده است
آن زمان که چون هميشه عاشق است
باد مي وزد به روي ياسمن
ياسمن دلش چه پاک مي تپد
سنگ باز ساکت است.
قطره اي به روي ياسمن چکيد
گل حضور قطره را نديد
برگ هاي ياسمن جدا شدند
سنگ باز ساکت است.
باغبان گذشت
چوب شرمسار گشت
ساقه ظريف ياسمن شکست
سنگ باز ساکت است.
ياسمن دگر نبود
لحظه هاي ساده گم شدند
بغض هاي تازه گل شدند
سنگ آب شد
ياسمن چه ساکت است!
بغض هاي من
مثل سطرهاي اين نوشته تازه اند
لحظه هاي من
مثل خواب هاي يک فرشته ساده اند.

سعیده

+ تاریخ پانزدهم دی 1390 ساعت 16:12 نویسنده شاخه نبات |

تو نيستي كه ببيني
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است
 چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
هنوز
پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها
به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند
تمام گنجشكان
كه درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد كاج
كنار باغچه
زير درخت ها لب حوض
درون آينه پاك آب مي نگرند
تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر نگاه تو درترانه من
تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد
 نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر
ترا
چنانكه دلم خواسته است ساخته ام
چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند
 چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني
 چگونه با ديوار
به مهرباني يك دوست از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار
 جواب مي شنوم
تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه در اين خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است
 تو نيستي كه ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رهاكرده است
غروب هاي
غريب
 در اين رواق نياز
پرنده ساكت و غمگين
ستاره بيمار است
دو چشم خسته من
 در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است

تو نيستي كه ببيني


فریدون مشیری

+ تاریخ دوازدهم دی 1390 ساعت 15:15 نویسنده شاخه نبات |

عشق معشوق را طعمه ي خويش مي بيند
و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش نربايد
و اگر ربود با هردو دشمني مي ورزد و معشوق نيز منفور مي گردد
دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است
يک ابديت بي مرز است ، که از جنس اين عالم نيست

+ تاریخ بیست و نهم آذر 1390 ساعت 21:8 نویسنده شاخه نبات |

خلاصم کن از عشق هایی

                   که گاهی هست و

                                             گاهی

                                                    نیست...

+ تاریخ بیست و سوم آذر 1390 ساعت 23:56 نویسنده شاخه نبات |

سلام

نمی دونم تا حالا چند مرتبه از خدا چیزی خواستید

اما مطمئنم که این تجربه رو داشتید

چیزی که توی این تجربه ی قشنگ مشترکه و همه لمسش کردید،احساس خلوصی که بنده نسبت به خدا داره.

یه لحظه تمام وجودش از خدا لبریز میشه و یاد تکیه گاه محکمش می افته

حتی به خاطر اثبات پاک بودن نیتش از فکر به خواستش دست می کشه و کاملا متوجه خدا میشه.

اما سوالی که می خوام بپرسم اینه...

این احساس چقدر موندگاره؟؟

چقدر همدم و همراهٍ انسانٍ؟؟

چرا ما آدم زمینی ها یاد نگرفتیم فقط در لحظه ی نیاز طلبٍ مطلوب نکنیم؟؟

اما خدا تلنگرٍ جالبی توی سوره ی روم به این انسانٍ دچارٍ نسیان زده.

توی آیات 33 و 34 سوره ی مبارکه روم خدا به این نکته اشاره ی جالبی کرده.



و مردم (عادتشان این است که) هر گاه رنج و المی سخت به آن‌ها رسد در آن حال خدای خود را به دعا می‏خوانند و به درگاه او با تضرع و اخلاص روی می‏کنند و پس از آن‌که خدا به آن‌ها رحمت خود را چشانید (و از آن سختی نجاتشان داد) آن گاه باز گروهی از آن‌ها به خدای خود مشرک می‏شوند. (۳۳)

تا نعمتی را که به آن‌ها عطا کردیم کفران کنند. (باری، ای کافران ناسپاس) اینک (به هوا و هوس) تمتّع برید که به زودی به (کیفر اعمال خود) آگاه می‏شوید. (۳۴)


اما چیزی که جالب تره اینه که این قضیه هنوز تموم نشده

گاهی وقتها این نسیان انسان رو دچار گناه می کنه

چرا بر نمی گردیم؟؟

این فکرهایی که به مغزمون هجوم میاره و ما رو از برگشت می ترسونه از کجا نشئت می گیره؟؟

توی آیه ی36 همین سوره،خدا به ما آدم زمینی ها میگه که توبه مال ماست


مردم (بر این عادتند که) هر گاه ما رحمتی به آن‌ها چشانیم شاد شده و اگر رنج و بلایی از کرده‌ی خودشان ببینند در آن حال (به جای توبه به درگاه خدا، از رحمتش به کلی) نومید می‏شوند. (۳۶)


پس برگردیم!



+ تاریخ بیستم آذر 1390 ساعت 0:16 نویسنده شاخه نبات |

یا علی

+ تاریخ نوزدهم آذر 1390 ساعت 17:46 نویسنده شاخه نبات |

یا اَهلَ العالَم قُتِلَ الحُسینَ بکربلا عَطشاناً

+ تاریخ پنجم آذر 1390 ساعت 23:19 نویسنده شاخه نبات |

تموم آرزوهامو به پای موندنت دادم/

بااین کارم ازاون چشمات نفهمیدم که افتادم/

نفهمیدم غرورشرطه برای محترم بودن /

باید مغرورترباشی برای مال هم بودن/

باید مغرورتر باشی توی راهی که خاموشه/

توی راهی که خورشیدهم لباس غصه میپوشه/

چراشو من نفهمیدم ولی از چشمت افتادم /

منی که این غرورم رو به زیر پای تو دادم/

 شکستم زیر پای تو شاید این رسم تقدیره/

غروری که بشه پرپردیگه آهسته میمیره/

غرورشرطه

 غرور شرطه

 برای محترم بودن

باید مغرورتر باشی

برای مال هم بودن...

                                                                                   شعر از "امید صبری"

+ تاریخ پنجم آذر 1390 ساعت 23:18 نویسنده شاخه نبات |

تقدیم به استاد قیصر امین پور
..........................................


سلام پدر روزهای خوب  نوجوانی
سلام
می بینی دیگر دستور زبان ها همه با گزاره شده اند؟
می بینی دیگر هیچ بالی استعاری نیست؟
می بینی؟
حالا همه هر جا کم می آورند
می گویند:
            کاری به کار عشق ندارم !
حال همه درد دارند
اما درد هایشان چه گفتنی است !!
راستی؟
حال درد های دوستی خوب است ؟
بابای روزهای خوبم
اصلا
    نه گندم نه سیب
                         پس آدم فریب نام که را خورد؟
اصلا
    رو به روی یک درِ آبی
                                پا به پا کردن
                                                  برای چه؟
اصلا قاف چیست؟
بابا این روزها به که قسم بخورم که رفتارِ من عادی است؟
اصلا نمی دانم چرا این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید:
                  این روزها
                             حال و هوای بی خودی دارم؟
راستی
یادت هست؟؟
روزهای سه شنبه
پایتخت جهان بود؟
یادت هست سه شنبه تنهایم گذاشتی؟
حالا می فهمم سه شنبه ها چرا تلخ و بی حوصله اند
بابا دیگر اشک مجال نمی دهد
فقط جانِ تمام لحظه هایمان
بگو دلیل آن وحی های نا خودآگاهم چه بود؟هان؟
چرا جواب سوال هایم بی جواب ماند؟
چرا لحظه های بی کران به پایان رسید؟؟
بابا
دیگر
این روزها کسی در باد فریاد نمی زند
فقط چشم های من اند
که در تصرف غم ان و مدام
                                از دامِ درد گله دارند.
اصلا وقتی تو نیستی
این ها را به که بگویم؟
اصلا چرا از دهن حرف های من افتاد
اصلا تکلیف من با من
تکلیف من
              با سایه های خویشتن
                                       چیست؟؟
بابا خداحافظ
این شعر تازه را همَ
                      ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نبرد...
یادت هست که؟؟

                 کاری به کار عشق نداریم !


سعیده صفی نور



پ.ن:خیلی دلم واسشون تنگ شده

خیلی!!!

 

+ تاریخ هشتم آبان 1390 ساعت 13:36 نویسنده شاخه نبات |

یه سوال؟؟؟

تا حالا شده خودتونو نشناسید؟؟

واضح تر میگم

تا حالا شده دست به کارایی بزنید که با عقایدتون با قانون هایی که خودتون واسه خودتون تصویب کردید جور نباشه؟؟

تا حالا شده کنترل فکرتونو از دست بدیید و نتونید تصمیم بگیرید؟؟

شده بعد از انجام دادن کاری مات و مبهوت تو آینه به خودتون نگاه کنید و با تعجب از آدمی که تو آینه می بینید بپرسید:

عجب!!تو این کارو کردی؟؟؟

پ.ن:حتما به سوالام جواب بدید.خیلی مهمه.


+ تاریخ پنجم مهر 1390 ساعت 17:0 نویسنده شاخه نبات |

سلام

ماه قشنگ خدا اومد

انقدر ازش خاطره دارم

چایی دارچینی های مامان بزرگ

خرما جعبه ای های بابا بزرگ

آش رشته ی زن عمو

صدای اذان بابا بزرگ

هووووووووووم

چقدر دلم می خواد نماز خوندن مامان بزرگ رو نگاه کنم

چقدر دلم هوس خواب سحر کرده

چقدر دلم واسه روزایی که یواشکی یه جا قائم می شدم و روزمو می خوردم که خدا منو نبینه تنگ شده

چقدر دلم می خواد بازم تو اون حیاط جادویی ،سحرها پرسه بزنمو با درختا حرف بزنم

 

رمضانتون به خیر....!

پ.ن:واسه مامان بزرگ یه فاتحه بخونید.ممنون

پ.ن:از کنکور نپرسید.........مامان

پ.ن:دعام کنید خیلی.خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی

پ.ن:شرمنده به نظرها جواب ندادم.

پ.ن:رفتم .نزنیدبای

+ تاریخ نوزدهم مرداد 1390 ساعت 2:40 نویسنده شاخه نبات |